نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
.:: دلتنگی ها ی شبانه ::.
persianweblog persianblog
.:: دلتنگی ها ی شبانه ::.

اسباب کشی به بلاگر

دوستان خوبم سلام

بالاخره اینقدر این پرشین بلاگ بازی درآورد که من رو مجبور به اسباب کشی کرد . رفتم blogger  یه خونه جدید اجاره کردم . اونجا هم خیلی شبیه اینجاست ولی مطمئنم از اینجا خیلی بهتره  . البته هنوز دارم رو اون بلاگ کار می کنم مدتی طول می کشه تا کامل راه بیفته آخه blogger  خیلی مشکل تر  از  پرشین بلاگه . از همه دوستانی که به من لینک داده بودن می خوام که آدرسشونو به آدرس بلاگ جدید تغییر بدن . من هم به زودی لینکدونی بلاگ جدید رو راه میندازم و لینک دوستان رو قرار می دم . یه چیز دیگه  هنوز سیستم نظر خواهی وبلاگ رو راه ننداختم  اگه براتون امکان داره تا موقعی که نظرخواهی بلاگ راه بیفته نظرتون رو  برام یا میل یا آفلاین بزنین. از همه شماهایی که تو این مدتی که من تو اینجا بودم  بهم سر زدین و برام کامنت گذاشتین یه دنیا ممنونم و ازتون می خوام که اونجا هم منو تنها نذارین .

منتظرتون هستم ...

پيام هاي ديگران        link        شنبه، 24 آبان، 1382 -

جای پا ...

تصويری داشتم ، خيال کردم که در کنار ساحل با خدا قدم می زنم ...

 در آسمان تصويری از زندگی خود را ديدم ، در هر قسمت دو جای پا ديدم يکی متعلق به من و ديگری به خدا .وقتی آخرين تصوير زندگيم را ديدم به جای پا روی شن نگاه کردم،ديدم که چندين زمان در زندگيم فقط يک جای پا بيشتر نيست .دريافتم که اين در سخترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده.

برای رفع ابهامم از خدا سئوال کردم : خدايا فرمودی که اگر به تو ايمان بياورم  هيچ زمانی مرا تنهانخواهی گذاشت  ديدم که در سخت ترين لحظات زندگيم فقط يک جای پا بيشتر نيست چرا در زمانی که بيشترين نياز را به تو داشتم تنهايم گذاشتی ؟

خدا فرمود : فرزند عزيزم  ،در مواقع سخت اگر يک جای پا مي بينی ،در آن لحظات تو را به دوش می کشيدم .

 

 

پيام هاي ديگران        link        چهارشنبه، 21 آبان، 1382 -

برخیز ...

هر چند
شب با تمام توش و توان و صلابتش
بر سرزمين تب زده آويخت
ديدم ، 
سيماب صبحگاهی از قله بلندترين کوهها
فرو مي ریخت .
گفتم :
اميد من ،
برخیز و خواب را ،
برخیز و باز روشني آفتاب را ...

...

پيام هاي ديگران        link        جمعه، 16 آبان، 1382 -

یک عصر پائیزی ...

عصر بود . آسمونو نگاه کردم ، بدجوری دلش گرفته بود ، چیزی نمونده بود که  بغضش بترکه. صدای باد آرومی که می وزید با صدای خش خش برگای خشکی که زیر پام له می شدن تولید یه موسیقی قشنگ رو می کردن . قدم  که می زدم حواسم به اطراف بود . همه جور آدمی رو می تونستم ببینم . پیر ، جوون – شاد ، غمگین .... . صدای خنده  یه دختر و پسر که داشتن دست تو دست هم از جلو می اومدن نظرم رو جلب کرد . از کنارم که  رد می شدن به این فکر کردم که گریه های این دو تا هم میتونه اینقدر بلند باشه ؟ ... .   اونورتر پسر 8 – 9 ساله ای رو دیدم که بساط بلالش رو پهن کرده بود . نزدیکتر رفتم بهش گفتم : من بلال نمی خوام  ، فقط می ذاری خودمو با آتیشت گرم کنم ؟.  جوابش فقط یه لبخند بود . سردم نبود فقط می خواستم یه جا وایستم . چند لحظه که وایستادم ازش تشکر کردم  . بازم یه لبخند .. . راه افتادم . .. . کمی جلوتر پیرمرد رفتگری رو دیدم که سرشو به جاروی دسته بلندش تکیه داده بود .نشون می داد که خیلی خسته ست .   از کنارش رد شدم و چند لحظه بعد  صدای خش خش جاروی پیرمرد روی آسفالت بود که از پشت سرم می اومد . همینطور که داشتم ادامه می دادم یه دفعه یه چیز گنده جلوم سبز شد . یکی از همون عروسک پوشایی بود  که جلوی رستورانا وایمیستن . ازم پرسید آقا ببخشید ساعت چنده ؟ گفتم : 6  . گفت : ممنون و مشغول بازی کردن با یه  بچه رهگذر شد . صداش خیلی جوون بود . خیلی دوست داشتم صورتشو ببینم ! اما فکر نمی کنم  اون می خواست .. ! .کم کمک  داشت شب می شد . چند قطره بارون روی شیشه عینکم افتاد ، یقه بارونیم رو دادم بالا . قدم هام رو تند تر کردم ....

پيام هاي ديگران        link        سه‌شنبه، 6 آبان، 1382 -

هیس ....!

هیچی نگو  ،  هیس !!!

 

از پله ها که می رفتم بالا تا برم پشت تریبون سنگینی یک عالمه نگا ه رو روی تنم احساس می کردم . این بار می خواستم از زبون خودم حرف بزنم .این بار می خواستم چشم خیلی ها رو به چیزایی که می بینیم و از کنارشون می گذریم باز کنم . خودم رو آماده کردم تا با شعر زمستان اخوان ثالث حرفامو شروع کنم . هنوز یک کلمه از دهنم خارج نشده بود که که یکی از اون وسط بلند شد وداد زد :« آهای ! هیس . ما یک عالمه شهید دادیم اونوقت توی بچه قرتی می خوای واسه ما چی بگی ؟ » . این از همونایی بود که از دو سه روز پیش می خواستن جلسه رو بهم بریزین . توجهی نکردم .   دوباره خواستم شروع کنم که یکی دیگه بلند شد و گفت :    « آهای ! هیس . در شرایطی که دشمن بزرگ آمریکا از چهار طرف کشور رو محاصره کرده ، توی جوجه چی می خوای بگی که امنیت ملی رو به مخاطره بندازی ؟ » . ولی من که به این چیزا کاری نداشتم ، حرفای من کاملاًً اجتماعی بود! . نگاهم توی جمعیت بود  که دیدم دوستم داره به زحمت خودشو از میون جمعیت به من میرسونه . وقتی اومد بالا صورتش عرق کرده بود . گفتم :« مهدی چته ؟». دستش رو گذاشت روی میکروفون تا بقیه صداشو نشنون و گفت : « اوضاع خرابه ، بیا پائین »  . گفتم :  « یعنی چی ، آخه من که هنوز حرفی نزدم . » . تو چشاش نگاه که  کردم  دیدم اشک تو چشاش حلقه زده . دیگه نتونستم بالا بمونم ، اومدم پائین . وقتی من اومدم پائین جمعیت صلوات فرستاد . یکی دیگه رفت بالا ، یادم نیست چی گفت ولی یادمه اولش کلی عربی حرف زد ! . از خودم بدم می اومد ، با خودم گفتم : از این به بعد منم خودمو مثل اینا می زنم به نفهمی ، منم چشمامو به واقعیت ها می بندم . آصلاً به من چه ملت نون شب ندارن ، به من چه فساد داره تو جامعه بیداد می کنه ، به من چه که ... . تو همین فکرا بودم که یه دستی به شونم خورد ، برگشتم ، دکتر بود با همون لبخند همیشگی که به آدم امید میده . همه چیز رو فراموش کردم ... .

 

پيام هاي ديگران        link        یکشنبه، 4 آبان، 1382 -

 

...

 

گشتم

هزار و یکشب را

گیجم ! در هزار و یک بن بستم

یک تکه از همین را

با قطعه ای زمین عوض کردم ، تو

آخر برای چی آوردی

خود را به خانه دربستم ؟

اینجا برای چی بودم ؟

این ها را برای کی گفتی ، ها ؟

شاکی شدی چرا ؟

شوخی کردم بی خیال !

 

پيام هاي ديگران        link        جمعه، 2 آبان، 1382 -

منٍ ابرآلود

 

آسمانٍ قبل از طلوع به شدت آبي بود
آنگاه شهر رو به دگرگوني گذاشت
غباري برخاست و همپاي حورشيد ابرها به حرکت درآمدند
يک روز ديگر
بدون آسماني شفاف
زندگي من در زمان هاي نيم ساعته سپري مي شود
با پروژه هاي نيمه تمام و عشق هاي ناتمام
اين هم روزي ديگر است که بايد به سر برسانم
با روح و تني که آلوده است.


آلبرتو بلانکو شاعر مکزيکي

من ابر آلود ... 

پيام هاي ديگران        link        پنجشنبه، 1 آبان، 1382 -

بر مزار آرزوها...

 

"من اينجا هستم ، همين نزديکی ها ، صدايم بزن ، بگو ، حرفهای دلت را می شنوم و باران آرامشم را بر تو فرو می ریزم .اما بدان که از اين زاری هيچ حاصلت نمي شود ، برخیز که انتهای راه تو را صدا مي زند . برای آرزوی به گور رفته ات فاتحه ای بخوان و بر خيز ، ديگر توقف بس است ، برخیز ، فراموش کن که روزی  آرزویی داشتی ، اين آرزويی مرده است ، ديگر بر سر مزارش باز نگرد ..."

پيام هاي ديگران        link        چهارشنبه، 30 مهر، 1382 -

 

رفتن

 

غروبي هست که مي آيد
در دشت ها
غروبي که
هيچ گاه ديده نشده
که چراغي را روشن نمي کند.
از دوردست ابريشمي مي نمايد
ولي وقتي به زانوها و سينه مي رسد
آرامش نمي بخشد
آن درخت کجا رفته است
آن که زمين را به آسمان مي بست؟
در زير دستانم چيست
که چيزي احساس نمي کنم؟
چه باري دستانم را به زير کشيده است؟

«فيليپ آرتور لارکين شاعر انگليسي»

پيام هاي ديگران        link        سه‌شنبه، 29 مهر، 1382 -

مناجات ...

 

خداوندا به من آرامش عطا فرما برای پذیرفتن آنچه نمی توانم تغییر دهم

 و شجاعتی تا آنچه را می توانم تغییر دهم

و بصیرتی تا تفاوت این دو را دریابم .

....

 

 

 

پيام هاي ديگران        link        دوشنبه، 28 مهر، 1382 -

گچ خوشگل پای من !!!

 

الان که دارم اینو می نویسم .نصف پام توی گچه البته نشکسته ها رباطش پاره شده . دیروز ظهری پام پیچ خورد افتادم زمین . اولش اینقدر خندیدم که حد نداشت ولی بعدش که دردش شروع شد همه خنده هام از یادم رفت . بردنم اورژانس ، بعد از عکس دکتراورژانس گفته باید آتل ببندبم . کلی ذوق کردم گفتم دو سه روز دیگه بازش می کنم .  موقعی که پرستاره داشت آتل می بست بهش گفتم : آروم ببندیا ، اونم نامردی نکرد و تا می تونست پامو پیچوند .دادم رفت هوا . بعدش باخودم گفتم راحت شدم دیگه ولی دکتره گفت باید بری پیش متخصص. دیگه حالی برام نمونده بود . دکتره وقتی پامو دید گفت : رباطش پاره شده باید 25 روز بمونه تو گچ. وقتی ینو گفت  دنیا رو سرم خراب شد .حالا  25 روز من چی کار کنم ؟.الانم دو تا عصا جلو روم قد علم کردن انگار دارن بهم می خندن . اما جدای همه اینا گچ پام انصافا خیلی خوشگلهیه رنگ سبز روشن . مزیت دیگه اش اینه که روش نمی شه یادگاری نوشت 

 

پيام هاي ديگران        link        یکشنبه، 27 مهر، 1382 -

دلتنگی ...

دلم گرفته است ،  احساس تنهائی می کنم ، دلم تنگ شده ،  اما نمی توانم فرياد بزنم و بگویم  خدايا ، احساس می کنم کم کم ، دور مي شوم ، و از زندگی فاصله می گيرم ، حس می کنم همه ی شور و حالم برای زندگی کردن از بين رفته است ، ديگر زندگی برایم چون قفسی شده ، ای کاش می توانستم رها شوم ....

خدایا ، ای کاش می توانستم اين زندگی را تغيير دهم ، با وجود اينکه اطرافم پر از زیبایی هاست ، اما بار هم تنهايم ، تنهای تنها . ديگر نمی توانم تحمل کنم ، نمی دانم تا کی می توانم با اين زندگی مبارزه کنم . ديگر خسته شده ام ، تحمل اين دلتنگی را هم نمی توانم داشته باشم ...

خدایا ، امشب با دلی پر از غم و اندوه ، به پيشگاهت آمده ام ، تا برایت از دلتنگي هایم بگویم ...

خدایا ، اي كاش این تنها يک خواب وحشتناك بود ،

خدایا ، خودت مي داني ، اگر همه ی نيروهاي درونيم را جمع كنم ، باز هم قادر نيستم باورش كنم ...... حتي نمی توانم خودم را تسكين بدهم كه این سرنوشتم بوده است ، و بايد اين طور ميشد !!!

خدایا ، دیگر دلم نميخواهد فردا را ببينم ، نه فردا و نه فرداهاي ديگر....

ديگر خسته شده ام  ،

خدایا ، نگو قرآن بخوان ، كه بعضی وقتها ، حتي آيات آرامش بخش زیبایت هم ، نميتواند آرامم كند ، خدایا ، نگو که بیشتر نماز بخوان ، که بعضی وقتها آنقدر بی حوصله می شوم ، که حتی نماز خواندن روزانه ام هم ، نمیتواند باعث شود تا غصه های دلم کم شود ، بعضی وقتها حتي گريه كردن هم تسلایم نمي دهد ! خــــــــدایا ، خــــــــدایا ! بگو که خواب مي بينم!

خدایا !!! كفاره كدامين گناه ناكرده را پس ميدهم ؟ من چه خواسته نابجايي داشته ام كه بايد اينگونه مجازات بشوم ؟؟

دلم ميخواست اين سرنوشت را تحمل ميكردم ، اما ...

نفسم به سختي بالا مي آید ، دیگر حس می کنم که خفه شده ام ، ديگر نميتوانم جايي را ببينم ، واقعاً نفسم بالا نمي آید ! نميتوانم !!!! كاش....!!!! كاش.... !!! چرا ... ؟ چرا ... ؟ چرا ... ؟

 اما خدایا ، اگر رضايتت در اين است ، باشد ! با همه تلخيش ميپذيرم !!!

 خدايا !!! نميدانم ميتوانم يا نه ؟  مي داني كه دیگر در توانم نيست .....خدایا دیگر نمی توانم  ....

حس می کنم ديگر بايد بروم ، فقط بايد رفت ، رفت .... رفت

پس : خدايا ، كمكم كن ..... خدايا ، كمكم کن تا به سوی آسمان زیبایت پرواز کنم و  زودتر  در  کنار ستاره هایت ، آرام بگیرم ،

کمکم کن تا به تو نزدیک و نزدیک تر شوم ، و در کنارت به آرامش ابدی فرو روم ، بارالها ، کمکم کن ،کمکم کن ...

 

از : آیدا

دلتنگی

 

پيام هاي ديگران        link        جمعه، 25 مهر، 1382 -

 

سلام دوباره

 

این بار دیگه خودمم . نتونستم تحمل کنم  . هر قدر با خودم کلنجار رفتم نتونستم ساکت بمونم . می گن سکوت خودش یه نوع تسلیمه . تسلیم در برابر وقایعی که پیش اومده ، ولی من نمی خوام تسلیم بشم . بازم می خوام بنویسم ولی این بار حرفام تلخه . حرفایی که شاید حرفای خیلی های شما باشه . فضای وبلاگ هم اگه می بینن سیاه شده فقط به خاطر اینه که می خوام شب با همه وجودش تو  وبلاگ حضور داشته باشه فقط همین . اما تو این مدتی که من نبودم با یک کس دیگه آشنا شدید  ، مهدی ، دوست خوبم که توصیه می کنم شوخی هاش رو زیاد جدی نگیرین . از این به بعد مهدی هم کنار من تو وبلاگ می نویسه . البته نمی دونم قلمش رو به  کیبورد  ترجیح می ده یا نه ولی به هر حال از این به بعد مهدی با نوشته های شیرینش با شماست. راستی از همه شماهایی که برای من کامنت گذاشتید خیلی متشکرم .دست آخر  از همه شمایی که که دوست دارید به من تو این وبلاگ کمک کنید می خوام برام مطلب بفرستین تا با اسم خوتون تو وبلاگ بذارمشون . یک روزی شاید با کمک شما این وبلاگ یک وبلاگ گروهی بشه  .  خیلی حرف زدم . نه ؟

پس  . . .

 

 

 

پيام هاي ديگران        link        پنجشنبه، 24 مهر، 1382 -

ديروز داشتم با خودم فکر می کردم که اگه اين داش ممد بی خيال نشه و بخواد همچنان به کله شقی خودش ادامه بده چی ميشه ؟!‌ بعدش نشستم و با استفاده از قوه تخيلم يه سری به آينده زدم و ...

يک سال بعد :

امروز حدود يک سال چند روز از آخرين دفه ای که داش ممد وبلاگ رو آپديت کرد ميگذره . راستش اون موقع فکر نمی کردم جريان زياد جدی باشه . آخرين باری که ديدمش بعد از ظهر يه روز پاييزی تو يه کافی شاپ قرار داشتيم . ۲ تا قهوه سفارش داد و همينجوری که داشت قهوه تلخش رو سر می کشيد به من گفت که ديگه از زندگی سير شده و هيچ اميدی به آينده نداره و. حتی ديگه نمی خواد مطلب بنويسه و ... . اينا رو گفت و سرش تکون داد و کيفش رو برداشت و چند بار دماغش رو بالا کشيد و بلند شد و رفت .

من اومدم بگم که داش ممد حداقل پول قهوه ها رو حساب کن ولی روم نشد و داش ممد رفت .

ولی به راستی نمی دونست به کجا ميره . اما اينو می دونست به يه جايی ميره . چون هرکس به هر حال بايد به يه جايی بره . مگه نه ؟

اون حقيقتا نمی دونست چه اتفاقی می افته اما دست کم می دونست که به هر حال يه اتفاقی می افته . چون هميشه بالاخره يه اتفاقی می افته ! به نظر شما اينطور نيست ؟

آفتاب تازه داشت غروب می کرد و هوا کمی خنک شده بود و داش ممد همينطوری می رفت . اينقدر رفت و رفت تا اينکه ديگه ديده نميشد .

اين آخرين باری بود که من داش ممد رو ديدم .

مطمئن بودم که با حداقل يه E-mail حال و احوالی می کنه و من رو از سلامتی خودش با خبر می کنه يا احتمالا برای جشن تولدم هديه کوچکی می فرسته ( برای اطلاع شما دوستان عزيز بايد بگم روز تولد من ۶ ارديبهشته ) اما هنوز که هنوزه نه دو کلام نامه برام نوشته و نه من خبری از حال و روزش دارم .

البته اگه که اطلاعی ازش به دستم برسه خودم شما رو خبردار می کنم . کسی چه می دونه شايد زودتر از من خودتون اونو جايی ببينيد . مثلا تو يه کافی شاپ در حال خوردن قهوه ...

 

 

پيام هاي ديگران        link        سه‌شنبه، 22 مهر، 1382 -

سهراب

 

 سالروز تولد سهراب سپهری

 

 

و شاعر،14 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)

محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران        link        دوشنبه، 14 مهر، 1382 -

سیب

 

 

تو به من خنديدي.....
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه ُ
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد.
سيب را دست تو ديد.
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما .... سيب نداشت ؟

 

 

 

سیب

 

 

 

پيام هاي ديگران        link        یکشنبه، 13 مهر، 1382 -